تبليغاتX
مسافرین
ای رهگذر:من کوروشم.من امپراتوری جهان را به پارسیان دادم.من بر آسیافرمانروایی کردم بر این گور رشک مبر

وقتي يه بار ازدوست (دخترت يا پسرت)ضربه مي خوري درست مثل اين مي مونه که با ماشين بهت زده و داغونت کرده ولي وقتي مي بخشيش درست مثل اين مي مونه که بهش فرصت دادي تا دنده عقب بگيره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چيزي ازت نمونده !!!

+ نوشته شده در  جمعه 1390/03/27ساعت 11:35 AM  توسط محمد  | 

زمان خيلي كند است براي كساني كه انتظار مي‌كشند.

خيلي سريع براي كساني كه مي‌ترسند.

خيلي طولاني براي كساني كه اندوهگين‌اند.

خيلي كوتاه براي كساني كه شاد‌اند.

ولي براي كساني كه عاشق‌اند زمان جاودانگي دارد

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/23ساعت 11:37 AM  توسط محمد  | 

دوست داشتن زیباست گرچه پایانش ناپیداست

من دگر به پایان نمی اندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/22ساعت 1:50 PM  توسط محمد  | 

اگر برای بدست آوردن پول مجبوری دروغ بگویی وفریبکاری کنی، فقیر وتهیدست بمان.

اگر برای بدست آوردن جاه ومقامی لازم است چاپلوسی کنی وتملق بگویی، از آن چشمپوشی کن .

و اگر برای آنکه مشهور شوی لازم است جنایت کنی

 در گمنامی زندگی کن.

بگذار دیگران در پیش چشمانت، با دروغ گویی ثروتمند شوند ، با چاپلوسی وتملق به پست و مقام برسند و با خیانت مشهور شوند و تو همچنان فقیر و گمنام و تهیدست بمان.

چرا که سرمایه ای که تو بدست آورده ای ، آن سرمایه ای است که آنان از کف داده اند و از همه آنچه دارند با ارزشتر است و آن« شرافت» است.

                                                                                                     دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/08/04ساعت 8:23 PM  توسط محمد  | 

يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.

بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.

روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزیكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.»

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/07/27ساعت 10:30 PM  توسط محمد  | 

 
غالبا آدمها غیرمنطقی، بی حکمت و خود محورند!

 با این وجود آنان راببخشید.
 
 
 
اگر مهربان هستید، آدمها شما را به خودخواهی و غرض ورزی متهم می کنند!

 با این وجود مهربان باشید.
 
 
 
اگر کامیابید، دوستانی بی وفا و دشمنانی واقعی خواهید یافت!

 با این وجود موفق باشید.

 

اگر درستکار و صادقید، آدمها شما را فریب خواهند داد!
 با این وجود امین و صادق بمانید.
 
 
  
آنچه شما سالهایتان را برای بنایش صرف کرده اید، آدمها یک شبه نابودش می کنند!
 با این وجود بنا کنید.
 
 
 
اگر به شادی و آرامی برسید، دیگران حسادت می کنند!
 با این وجود شاد باشید.

 

  نیکی های امروزتان را فردا فراموش می کنند!
 با این وجود نیکی کنید.
 
 
 
حتی وقتی بهترین هاي خود را ایثار می کنید، باز می گویند کافی نیست!
 با این وجود بهترین ها را ایثار کنید.
 
 
 
با این وجود در سنجش نهایی، قضاوتهای ایشان نیست که شما را می سنجد!
 تنها خداست که شما را داوری
می کند.

 

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/07/18ساعت 3:9 PM  توسط محمد  | 

داستان درباره يک کوهنورد است که می خواست از بلندترين کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجويي خود را آغاز کرد، ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود.

شب بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمی ديد. همه چيز سياه بود. و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.

همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پايش ليز خورد، و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سياهی را در مقابل چشمانش می ديد، و احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله قوه جاذبه او را در خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظيم، همه ی رويدادهای خوب و بد زندگی به يادش آمد.

اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزديک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در اين لحظه ی سکون برايش چاره ای نمانده جز آن که فرياد بکشد:" خدايا کمکم کن"

ناگهان صدايی پر طنين که از آسمان شنيده می شد، جواب داد:

" از من چه می خواهی؟ "

ای خدا نجاتم بده! واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟ البته که باور دارم، اگر باور داری، طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن!... یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!

و شما؟؟؟؟

چه قدر به طنابتان وابسته اید؟ آیا حاضرید آن را رها کنید؟در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید. هرگز نباید بگویید او شما را فراموش کرده.یا تنها گذاشته است.هرگز فکر نکیند که او مراقب شما نیست.به یاد داشته باشید که او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/30ساعت 1:17 PM  توسط محمد  | 

   يک روز بعد ازظهر وقتی که جو با ماشين پونتياکش می‌کوبيد که بره خونه   زن مسنی رو

 ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود.

  جو می‌تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت: " من جو هستم و اومدم که کمکتون کنم."

  زن گفت:" من از سن لوئيز ميام و فقط از اينجا رد می شدم. بايستی صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن و اين واقعا لطف شما بود."

  وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره،

  زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"  و جو به زن چنين گفت:

  " شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی  يکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می‌خواهی که بدهيت رو به من بپردازی بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

 چند مايل جلوتر، زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده.  ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که می‌بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.

او داستان زندگی پيشخدمت  رو نمی‌دانست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.  وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه روی  دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود، وقتی که نوشته زن رو می‌خوند:

  " شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی يکنفر هم به

  من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت رو

   به من بپردازی، بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

 اونشب وقتی  که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حاليکه به

  اون پول و يادداشت   زن فکر می کرد.

   وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:

 " همه چيز داره درست ميشه. دوستت دارم، جو!"

                                                    ********

 متأسفانه در ايران علي رغم داشتن تمدني 2500 ساله مدتها است كه اين زنجير به ما ختم شده بطوري كه در هر نوع ارتباط فقط نفع متقابل را مي سنجيم و عشق و محبت و ايثار و از خودگذشتي و كمك و همدلي و .... چيزهايي هستند كه فقط  در لغتنامه‌ها يافت مي شوند...

 

    بياييم هر كدام حلقه اي شده و زنجير عشق را دوباره تشكيل دهيم.

                                     (جلوگيري  ازختم آن، پيشكش)!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/15ساعت 3:55 PM  توسط محمد  | 

روز اول كه دلـــــــــــــــــــمِ من به تمناي تو پـَــــــــــــــر زد
چو كبـــــــــــــــــــوتر بـــــــــر لبِ بام تـــــــــــــو نشستم
تو به من سنــــــــــگ زدي من نرميدم نگسستــــــــــــــتم
حــــــــــــــــــــــــــذر از عـــــــــــشق نــــــــــــــــدانم .....
ســـــــــفر از پيـــــــــش تو هرگــــــــــز نتوانـــــــــــــم.....
يـــــــــــــادم آيد كه دگر از تو جوابـــــــــــي نشنـــــــــــيدم
پاي در دامــــــــــــــــــــــــن اندوه كشيــــــــــــــــــــــــــدم
نگسستم........نرمـــــــــــيدم......
نگرفتي دگـــــــــــــــــــــــــر از عاشق آزرده خبـــــــــــــــــر
نه كني دگــــــــــــر از آن كوچـــــــه گذر هـــــــــــــــــــــــم
بي تو ،امــــــــــا ، به حالي من از آن كوچـــــــــه گذشتيم.....
بي تـــــــو ، اما ، به چه حالي من از آن کوچـــــه گذشتم......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/05/20ساعت 5:4 PM  توسط محمد 

      وصیت داریوش بزرگ به فرزندش خشایارشا

                       در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/04ساعت 10:58 PM  توسط محمد  |